دوستت دارم ...
این جمله ایه که چه خوب یاد گرفتیم به زبون بیاریم ولی بهش عمل نکنیم ...
دوستت دارم ...
این جمله ایه که چه زندگی ها رو ساخت وچه خونه هایی رو خراب کرد ...
دوستت دارم ...
شیرینه مث عسل ...
وگاهی تلخ مث شوکران ...
دوستت دارم ...
گاهی بارونی میشه از جنس روشنایی ...
وگاهی سردابی برای به قهقرا رفتن ...
دوستت دارم ...
جمله ای که هزاران بار در لحظه ها از زبان عاشقا یا نقاب دارای به ظاهر عاشق گفته می شه ...
اما کدوم یک از ما تونستیم معنی این جمله رو بفهمیم ...
مگه لزوم دوست داشتن از خودگذشتگی نیست ...
مگه لزوم دوست داشتن صداقت نیست ...
مگه لزوم دوست داشتن تعمید کردن با عطرعشق نیست ...
پس چرا ادعای دوست داشتن رو داریم ...
ما حتی بلد نیستیم ادای دوست داشتن رو هم در بیاریم ...
آره ما هیچ کی رو جز خودمون دوست نداریم ...
بنده احساس
درون من پر از احساس برونم خیس اشک من
به سینه یک دل عاشق که کارش گشته دل بستن
به هر زلف پریشانی دلم لبریزه خواندن شد
پی جام نگاه او دلم راضی به ماندن شد
گرفتارم به دست دل که آواره ترین کردم
روانم درپی حسم که همزاد غم ودردم
مرا یارای رفتن نیست به دل دادن شهیرم من
به سیلاب شکستن ها گرفتار و اسیرم من
دل ما ازشروع من هوای عاشقی در سر
روان در راه شیرین بود چوفرهاد با دو چشم تر
همیشه فکر من دل بود که من در بند احساسم
رفاقت کرده ام با دل که با عقلم نمی سازم
چه روزها که گفتم دوستت دارم ...
چه روزا که شنیدم دوستت دارم ...
اما چه حاصل ...
آخر این شد که ...
نه کسی را دوست دارم ...
نه کسی مرا دوست دارد ...
