این نوشته واسه ترانه بازی نیست ...
حرف حرف دله ...
دلی که این روزاشکستن رو باور کرده ...
دلی که منه عصیان گر رو به باد فراموشی سپرده ...
دلی که سکوت رو عربده می زنه ...
این روزها سرگرم به خود رسیدنم ...
سرگرم انکار عشق ...
اما نمی تونم ...
رگباری از گریه بر کویرلحظه های من باریدن گرفته ...
و من دل به جاده می زنم ...
نمی دانم مقصد کجاست امارفتن را برماندن ترجیح می دهم ...
میخواهم ازنو همه ی باورهایم را مرور کنم ...
کجای کار را درست نقاشی نکردم که امروز من خالی ازرنگین کمان است ؟؟؟
همسفر با سایه ای که وفادارترین من به منه رو به جنون درحرکتم ...
صدای ساعت غم
فصل پاییزسفر شد
وقت پرپر شدن خاطره ها
وقته رقص تازیا نه های اشک
روی چشمای سیاه بخت ما
فصل رفتن تا همیشه است
وقته خاموش شدن خورشید مون
وقت تن دادن عشق به داس غم
وقته گریه و هراس وقته جنون
من صدای ساعت شروع غم
زیر خاک لحظه ها گم می کنم
توی غربت تنم که بی توئه
گرمی تو رو تجسم می کنم
تو ضیافت حضور یاده تو
شعر نفرین به سفر حرف منه
پشت این لحظه همین فصل شکست
خلوت وسکوت پره داد میزنه
من گمه پاییز رفتن توام
این منه مرثیه باف سایه پوش
در پی کشف دلیل رفتنت
من یه مردابم تشنه ی خروش
کاش تو عریانی لحظه های غم
یک نفس دست نوازش می شدی
خشکیه این تن تشنه ی منو
می گرفتی پره بارش می شدی
از تن زرد سفر جدا بشو
چشم من منتظره عبورته
بیا شب ترین شب بخت سیام
منتظر به انتظار نورته
دوستان خوبم ...
نمی دونم چطور از احساس خالی بودنم بهتون بگم ...
نمی دونم بغض همیشه جاری در گلومو چطور بشکنم ...
اما اگه فصل سبزی باشه با نفس شماست ...
اگه شعله ای باشه با گرمای شماست ...
و اگر ترانه ای باشه به عشق شماست ...
