
بی هیچ کلامی ...
بی هیچ ایما واشاره ای ...
بی هیچ امیدی ...
می نویسم ...
خسته ام ...
با کولی باری از غم ...
قرار
قرار نبود که راهمون از شب غم گذر کنه
خورشید خنده های ما به شهر اشک سفرکنه
قرارنبود غروب باشه رنگ طلوع عشق ما
روزی بیاد که راهمون از همدیگه بشه جدا
قرار نبود قلب منو بذاری وسفر کنی
قصر بلور عشقمو بشکنی وهدر کنی
قرارنبود نگاه من خالی شه از چشای تو
دل همیشه عاشقم له بشه زیر پای تو
بگو چی شد فصل قرار
اون همه عشق وانتظار
حجاب بین من وتو
شکسته شدآخرکار
حاصل با تو بودنه
بغضی که همراه منه
اما بدون که تا ابد
دلم به عشقت می زنه
قرارمون عاشقی بود تا لحظه سبز حضور
تجسم سپیده بود تو جاده های سوت وکور
قرارمون جاری شدن توی رگ ترانه بود
زمزمه کردن حضور تو شب عاشقانه بود
اما شکسته شد قرار شدیم اسیرروزگار
خزون آرزو شده سهم من وتو از بهار
هوای بی تو بودنه قفس پره تو هر نفس
تشنه ی دیدارتوام تویی که بودی هم نفس
بگو چی شد فصل قرار
اون همه عشق وانتظار
حجاب بین من وتو
شکسته شدآخرکار
حاصل با تو بودنه
بغضی که همراه منه
اما بدون که تا ابد
دلم به عشقت می زنه
دلم گرفته دوستان ...
دلم گرفته ...