نه ...
دلش باهام نبود ...
نمی دونم تقصیر کدوم شیر پاک خورده ای بود که اومد نظرشو عوض کرد ...
وگرنه من که سرم به کار خودم گرم بود ...
صبح تا شب به فکر خنده های اون بودم ...
مبادا کاری کنم دلش بگیره ...
مبادا کاری کنم از دستم ناراحت بشه ...
اما یه جای کار اشکال داشت ...
نمی دونم کجا ولی یه چیزی مثل خوره افتاده بود به جونم ...
نکنه اون دلش با من نباشه ...
آخ که چه شبایی رو با ابن فکرکه نکنه اون همقدم خیانت شده صبح کردم ...
اما نه ..
می دیدم داره بهم می خنده ...
منو نوازش می کنه ...
اگه کلکی تو کارش بود که این کارا رو نمی کرد ...
تا اون روز شوم رسید و دیدم بله همه چی دروغ بوده ...
من تا حالا توی بازی اون یه مهره بودم که حالا داشت منو دور می انداخت ...
دیگه دلم باهاش نبود ...
البته دلی نداشتم که باهاش باشه ...
به همین راحتی دلم شکست ...
راه اشتباه
توقصه عاشقيمون كجاي كاردرست نبود؟
كدوم بهونه غريب ماروبه سوي غم كشوند
كجاي كاردرست نبود تو ارتباط قلبمون
كدوم حسودي ياري دادجداشه ازهم راهمون
حرف ما با هم يكي بودآرزومون شبيه هم
خرابي قصه چي بود عشقت گرفتي ازدلم
كجا به بيراهه زديم توجاده عاشقيمون
ابرسياهو كي كشيد توآسمون آبيمون
كي خط زده خاطره هاازتودلاي ما دوتا
كي توي راه عشقمون يه سد كشيده بيصدا
توقصه عاشقيمون كجاي كاردرست نبود؟
كدوم بهونه غريب ماروبه سوي غم كشوند
جسارت دستاي كي گرفته ازما عشقمون
ازيمن حرفاي كي بودغصه اومدسراغمون
كجاي كاربه اشتباه شديم گرفتاره بلا
دست حسودكي اومد مارو نشوند ازهم جدا
خب که چی ؟
رفتی ؟
فکر می کنی توی این بازی تو برنده شدی ؟
نه ...
درسته که قلب منو ساده شکستی اما این تو بودی که بازنده حقیقی این ماجرایی ...
می دونی چرا؟
جوابشو شاید یه روز یه جایی که محل همیشگی دیدارمون بود بهت بگم ...
پس قرار ما باشه برای روز انتقام باغ گریه ساعت بغض ...
